پروکسیما
                                                                               زیستن برای بازگفتن ...

 

زمانی که آدم در بهشت افسانه ای اش سیب را به حوا داد، شاید نمی دانست بزرگ ترین پدیده هستی را کشف کرده است.

و بعد سیب دندان زده از حوا به زمین افتاد ...

سال ها بعد روی زمین مردی یک سیب دید که روی زمین افتاده بود. سیب را برداشت و به آن نگریست: سیب سال ها قبل گاز زده شده بود ...

و ناگهان راز بزرگ هستی را در آن سیب دید: چیزی به نام «جاذبه» یا همان «دوست داشتن»!

کسی هرگز نفهمید این جاذبه از کجا آمده، اما بیش از حد تابناک و بیش از اندازه مرئی بود. آن قدر که نمی توانستیم نادیده اش بگیریم؛ جاذبه آن قدر در زندگی مان حضور داشت که کاملاْ از یاد اش بردیم ...

و امروز دیگر کسی از سیب حرف نمی زند ... و این من ام که تنها در آستانه فصلی سرد و بی سیب ایستاده ام.

«زندگی کوتاه است، و من مطمئن نیستم که برای روح متشنج ما ابدیتی وجود داشته باشد.»*

* زندگی کوتاه است، یاستین گوردر به نقل از کتاب Codex Floriae


نوشته ی امیر حسین در ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ | سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩

آزادی،

ای دوشیزه ی هزاران ساله،

شاید باید مریم ات بنامم ...

بی سپیده آفتاب ای بیاور.

مهراس از بکارت آبرویت،

فرزند خدایش می نامیم ...


نوشته ی امیر حسین در ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ | پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩

از دست دادن چیزهایی که باهاش خاطره داری می‌تونه سخت باشه: چه این چیز یه ماشین باشه چه یه دوست دختر ...

حتی اگه بدونی بعدش قراره به یه ماشین یا دوست دختر بهتر برسی!


نوشته ی امیر حسین در ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

قطار با سرعت به ایستگاه نزدیک می‌شود. دور تا دور ایستگاه را ماموران عدالت احاطه کرده اند. صدای جیغ و شیون و زاری از هر گوشه ایستگاه به گوش می‌رسد. هنوز صدای سیلی بی‌رحمانه امنیت اجتماعی در گوش ام طنین انداز است و هر لحظه شمع های کوچک آزادی در گوشه های ایستگاه خاموش می شوند ...

 صدایی مدام از بلندگوی ایستگاه فریاد می‌زند تا مسافران را به سوار شدن دعوت کند٬ اما صدا آن‌قدر گوش‌خراش است که گوینده خود می‌داند که آنهایی که سرشان به تن‌شان می‌ارزد را از سفر منصرف خواهد کرد.

می دانم که ساده ترین و بی دردسر ترین راه٬ سوار نشدن به قطاری است که شاید هرگز به مقصد نرسد٬ راهی که بسیاری از مسافران به آن خو گرفته اند.

اما لحظه ای درنگ می کنم: شاید رازی در این میان نهفته باشد. این قطار به هر حال با هیاهوی پیروزی به مسیرش ادامه می‌دهد٬ چه من بخواهم و چه نخواهم. تجربه پنج بار سوار نشدن به قطار٬ این را ثابت کرده است ...

اصول گرایی همچنان پابرجاست٬ اصلاح طلبی رنگ باخته است. بحث انتخاب نیست: من که بین ماندن و رفتن٬ پرواز را انتخاب کرده ام٬ اما مرگ پرنده را به یاد می‌آورم.

دوره افتخار کردن به سفید بودن شناسنامه ام گذشته است. بدون تکان خوردن از جایم به چه کسی چه چیزی را می توانم ثابت کنم؟

مامور عدالت زیر چشمی نگاه‌ام می‌کند و من این بار نه با سکوتی که قدرت او را بیشتر می‌کند٬ بلکه با بزرگ ترین دستاورد تاریخ بشر - که چیزی جز یک برگ و یک صندوق رای نیست - به جنگ او می روم.
 
باز باید سرنوشت از سر نوشت: همراه شو عزیز!


نوشته ی امیر حسین در ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦

از پشت پنجره به آسمان نگاه می‌کنم٬
نمی فهمم این دیگر چه زندگی‌ای است که برای خود ساخته ایم؟

آن قدر می‌سازیم تا از برف و سرما به‌دور باشیم٬
بعد این‌قدر دل‌مون برای باریدن برف تنگ میشه که با اومدن‌اش دل‌مون خالی میشه.

آن قدر خالی که به یک جای پای مونده روی برف خیره می‌شیم

کاش می‌شد باریدن برف تنها از پشت پنجره زیبا نباشد ...

 ₯ مثل این‌که وقتی برف می‌آد٬ سیستم پرشین بلاگ هم به هم می‌ریزه. این هم مثل ir. شدن اش هیچ راهی نداره٬ پس می‌سوزیم و می‌سازیم ...


نوشته ی امیر حسین در ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ | پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

مرد خسته بود٬ درد را بهانه کرد ...

۱۰ روز گذشته است و حال همه از او می‌گویند٬ حتی کسانی‌که نهایت تلاش‌شان را کردند تا او نباشد. می‌خواستند حرف‌هایش و گاه سکوت‌اش راه را بر شان تنگ نکند و امروز که او دیگر نیست٬ از دریچه تنگ‌چشمی‌ شان از او سخن می‌گویند. اما او خود می‌داند که:

... نان را از هر طرف که بنویسی٬ نان است.

... و قاف٬ حرف آخر عشق است٬
آنجا که نام کوچک من آغاز می‌شود.

و این‌چنین زنده‌کشی ارزش می‌شود و  مرده‌پرستی عادت. چه خوب است که مرده‌ها نمی‌توانند سخن بگویند. به نوشته زیر عکس روی دیوار اتاق‌ام نگاه ‌می کنم:

حرف‌های ما هنوز ناتمام٬
و تا نگاه می‌کنی وقت رفتن است ...


نوشته ی امیر حسین در ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ | یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

این که یکی از دانش‌آموختگان های این سرزمین٬ بعد از ۴ سال درس خوندن٬
تنها چیزی که یاد گرفته٬ ارسال sms به صورت on-line باشه٬
البته جای تعجب نداره.

ماجرا وقتی جالب میشه که همین چیزی که یاد گرفته٬ باعث برنده شدن یک سیم‌کارت از جانب یکی از اپراتورهای موبایل بشه!

خودم رو می‌گم ...

₯ تقدیم به تمام کسانی که لحظاتی شاد شدند و تقدیم به تو: سایه ...


نوشته ی امیر حسین در ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ | یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

فرزندم٬ امروز قلم ات را به من بده٬
شاید فردا ای باقی نمانده باشد تا برای تو بنویسم:

روزی خواهد رسید که بابا دیگر حتی یک قطره آب هم برای دادن ندارد٬
تمام «آب» ها زیر «پوتین» های بی‌رحم روزگار خشکیده اند ...

روزی خواهد رسید که بابا توان نان دادن ندارد٬
تمام توان بابا صرف شعار دادن برای «عدالت» شده است ...

و تو منتظر مرد ای مانده‌ای که قرار است با اسب بیاید٬
آن مرد دیگر نخواهد آمد٬

آن روز شاید دیگر بابا ای وجود ندارد٬
بابا جان داد٬

بابا سال‌های پیش زمانی که «دانشجو» بود٬ مرد.

₯ تقدیم به همه پلی تکنیکی‌ها و علامه‌ای ها که هنوز این قصه تلخ را باور نکرده اند ...


نوشته ی امیر حسین در ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ | پنجشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٦

شنیده بودم که بعضی از موجودات آن‌قدر باهوش هستند که بتونند بفهمند دور و برشون واقعاْ چه اتفاقاتی می‌افته٬
اما نمی‌دونستم جرأت عمل کردن اش رو هم دارند.

خبر تکان دهنده بود:

۷۲ دلفین به صورت دسته جمعی در سواحل خلیج همیشه فارس٬ خودکشی کردند ...


نوشته ی امیر حسین در ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ | دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦

آماده شدن من برای امتحان TOEFL اون هم توی چند ماه٬

درست مثل اینه که از یک پراید انتظار داشته باشی که وسط تابستون٬
با کولر روشن٬
یک کامیون پر از آجر رو توی سربالایی بکشه ...

و من به این امیدوارم که سیم بکسل این‌قدر محکم هست که پاره نشه!


نوشته ی امیر حسین در ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | چهارشنبه ٢ آبان ۱۳۸٦

دستاورد سفر سران کشور‌های حوزه دریای خزر٬
برای من این بود که نیم ساعت دیرتر به کلاس زبان برسم.

این تجربه‌ای شد تا با توجه به سهمیه‌بندی بنزین٬
برای رفتن سر کلاس از مترو استفاده کنم.

دست‌کم مطمئن‌ام که هیچ رئیس جمهور ای رو با مترو جایی نمی‌برند ...


نوشته ی امیر حسین در ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ | پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

... شاید بهتر بود اسم اش را «سوژه ممنوعه» می‌گذاشتند٬
می‌توان شکرانه به ‌جا آورد که این‌بار «زهر» به خورد مان ندادند ...

و انتهایی شبه پست مدرن ...

گرچه از سیمایی که تا چندی پیش به‌جای کلمه «عشق» از «مهر» استفاده می‌کرد٬ بسیار بعید می‌نمود٬
اما کنار هم گذاشتن عشق و عمر و اعتقاد کار زیبایی بود: 

بی عشق عمر آدم٬ بی اعتقاد می‌ره
هفتاد سال عبادت٬ یک شب به باد می‌ره …

و ای کاش می‌شد نترسید از آزادی ای که عشق می‌تواند اعطا کند:

آزاد آزاد ام دگر٬ چون عشق درگیر من است٬
دیگر گذشت آن دوره که تقدیر زنجیر من است.

₯ این‌قدر ما رو محدود کرده‌اند که به یک قطره آب گوارا هم راضی شده‌ایم. همین که سایه یک ساعت دست از سر pmc برداره٬برای من یکی کافیه! 


نوشته ی امیر حسین در ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ | دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

باز هم امشب هوا تصنیف شیرین رهایی می‌خواند٬
و واژه٬ که زمانی برای توصیف آن ساخته شده بود٬ کم می‌آورد.

وای باران٬ باران٬
یادت می‌آید اولین شب بارانی با‌هم بودن را؟

با قدم‌زدن ات٬ نگاه‌ات و لبخند زیبایت٬ شبی را جاودانه کردی٬
و با نجوای آمیخته از سکوت‌ات٬
برای من «زهیر» شدی.

و «شب به ‌خیر» گفتیم و عشق آغاز شد ...

₯  «زهیر» به عربی یعنی بیش از حد تابناک٬ مرئی٬ حاضر٬ چیزی یا کسی که وقتی برای اولین بار با آن ارتباط برقرار می‌کنیم٬ کم‌کم فکر ما را اشغال می‌کند٬ تا جایی که نمی‌توانیم به چیز دیگری فکر کنیم. این حال را می‌توان سلامت دانست٬ یا جنون. (کتاب زهیر پائولو کوئیلو به نقل از فرهنگ نامه پدیده‌های خارق‌العاده٬ فوبور سن‌پر٬ ۱۹۵۳)

₯  بارون رو دوست دارم هنوز٬ حتی اگر سرعت اینترنت خونه مون نصف بشه ...


نوشته ی امیر حسین در ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | دوشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٦

امسال اولین روز ابری پائیز ۷/۷ بود٬
دل ام بدجور هوای ابری می‌خواست. شاید این اولین کادویی بود که امروز گرفتم.

یک احساس آرامش٬ حتی شده برای چند ساعت ...
انگار که تازه به دنیا اومده باشی.

وقتی که حتی با یک sms تبریک خوشحال می‌شی٬ احساس فوق‌العاده ای داره.
... یک سال بزرگ شدم!

₯ امشب اولین شب ۲۳ سالگی منه٬ از همه دوستانی که ما رو surprise کردند٬ ممنونم!

₯ همین الان آخرین sms رو از ایمان عزیز گرفتم. شب به خیر!


نوشته ی امیر حسین در ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸٦

بوی ماه مهر پیچیده است٬
سرود «همشاگردی سلام» در شهر طنین انداز شده است٬

درست در همین لحظه همکلاسی‌های‌مان در «بند ۲۰۹» مهر را می‌جویند.

مهر آمد٬
اما کاش نسیمی از مهر بر گونه‌های خیس این سرزمین می‌وزید ...

کاش روزگار فریاد می‌زد و مطمئن‌مان می‌کرد٬
که مهر را از یاد نبرده است.


نوشته ی امیر حسین در ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ | دوشنبه ٢ مهر ۱۳۸٦

حوصله ام سر رفته بود. بلند شدم رفتم یه دور ای بزنم:

شهر در امن و امان بود٬ فقط گربه‌ها به‌هم دروغ می‌گفتند.

سایه ای در کار نبود، همه چیز رنگ مهتاب داشت: رنگ تکرار، رنگ عادت ...
انگار فقط گوشی موبایل ام بود که به چیزی عادت نکرده بود، هنوز نمی دانست تا چند دقیقه دیگه چه شماره ای را باید روی صفحه نشان بدهد.

زنی را دیدم که زمان می‌فروخت: لیتری ۳۵۰ تومان.
و دختری در طبقه ششم که زمان را می‌خرید. شاید برای هر شب ...

برگشتم: تنها چیزی که به دست آوردم، جا گذاشتن آرزوهایم بود. به‌درد نمی‌خورد، دورشان ریختم ...


نوشته ی امیر حسین در ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ | یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

حتی اگر رئیس جمهور ما به جای خدا نشسته بود و به جای این‌که روزه گرفتن رو واجب کنه٬ خوردن و نوشیدن رو سهمیه‌بندی می‌کرد٬ باز هم برای من فرقی نمی‌کرد.

در هر صورت٬ ما که از بنزین آزاد استفاده می‌کنیم!


نوشته ی امیر حسین در ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ | جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

باز دل‌ام گرفته است٬
دریغا که خانه ما ایوان ندارد.

انگشت‌ای برایم نمانده و شب دیگر معنایی ندارد٬
تا انگشتان‌ام را بر پوست کشیده شب بکشم.

نه فقط چراغ‌های رابطه٬ بلکه همه‌جا تاریک است.

سال‌هاست که نتوانسته‌ام پرواز را به‌خاطر بسپارم٬
اگرچه مرگ پرنده‌ها را می‌دیدم!

شاید مجری معروف برنامه زنده تلوزیون ایران٬ این بار درست گفته باشد ...


نوشته ی امیر حسین در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦

کوچک‌تر که بودیم٬ دنیای مان به کوچه ای خلاصه می‌شد و مدرسه ای٬
و دنیای مان هر روز بزرگ‌تر می‌شد.

وقتی بزرگ‌تر شدیم٬ با همت بلندمان دیوار ای ساختیم که از دنیا هم بزرگ‌تر باشد.

و حالا هرچه بزرگ‌تر می‌شویم٬ دنیای‌ مان هر روز کوچک‌تر می‌شود:
حتی «هم‌میهن» هم رفت تا «همشهری» همچنان پابرجا باشد.

شاید دیوار هم آزادی را تجربه نکرده باشد ...


نوشته ی امیر حسین در ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ | یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

یک هفته پیش در نیمه‌های شب یک کابوس اتفاق افتاد.

موبایل‌ام زنگ خورد: امیرحسین٬ سهمیه‌بندی شروع شد!

نمی‌خواستم به عقربه نگاه کنم. عقربه به انتها رسیده بود٬ من کیلومترها با خونه فاصله داشتم و فردا ساعت ۸ صبح امتحان ...

اون‌هایی که نیمه‌شب رو توی صف به سحر رسوندند٬ صحنه‌های عدالت و مهر‌ورزی رو به چشم خودشون دیدند. جایگاه‌های مملو از ماشین و خالی از سوخت. این فقط شلنگ خالی بود که دست ‌به‌ دست می‌گشت!

غوغا شد. آتش می‌تونست کمترین تاوان این بی‌رحمی باشه ...

همون موقع سیمای بی‌صدای این مرز و بوم داشت تصاویر زیبای جنگل و دریا رو پخش می‌کرد: مثل همیشه.

نماینده مردم فردای‌ اون روز گفت: این دلارهای امریکایی است که این‌طور خرج میشه! 
وقتی از رئیس‌اش راجع به دیشب پرسیدند٬ گفت: وضعیت کاملاْ عادی بود.
و بعد همگی به تعطیلات رفتند.

بعضی‌ها این توانایی رو دارند که بهترین کار رو هم به بدترین نحو ممکن انجام بدهند:
آفرین به رئیس جمهور ...


نوشته ی امیر حسین در ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ | سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦

Copyright © 2005-2010 http://proxima.persianblog.ir. All rights reserved.